نا محدود

قدر تو به اندازه ی صبر توست و رازهایت نهفته در صبرهایت ، اصلا تو آمده ای که صبر کنی..

نا محدود

قدر تو به اندازه ی صبر توست و رازهایت نهفته در صبرهایت ، اصلا تو آمده ای که صبر کنی..

نا محدود

همانا به یاریِ اراده، باید از شر تفکر فانی رها شد.. «استیو تولتز»

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندها

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

از بزرگسالی استعفا می دهم...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۲ ق.ظ

من می‌خواهم رسما از بزرگسالی استعفا ‌دهم و مسوولیت‌های یک کودک هشت ساله را قبول کنم... ▪ می‌خواهم به یک ساندویچ‌فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. ▪ می‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می‌توانم آن را بخورم! ▪ می‌خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. ▪ می‌خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. ▪ می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ‌ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می‌گرفتم، وقتی نمی‌دانستم که چه چیزهایی نمی‌دانم و هیچ اهمیتی هم نمی‌دادم. ▪ می‌خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. ▪ می‌خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می‌خواهم که از پیچیدگی‌های دنیا بی‌خبر باشم. ▪ می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت‌کننده، صورت‌حساب، جریمه و ... ▪ می‌خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت‌آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و ...

  • limitless

اولین کسی باش.

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۰ ق.ظ

ولین کسی باش که می‌خندد. وقتی دلیلی برای خندین نمی‌بینی، همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است. اولین کسی باش که می‌بخشد. افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار. اولین کسی باش که کاری را انجام می‌دهد. هر چه زودتر اقدام کنی، کارهای بیشتری می‌توانی انجام دهی. اولین کسی باش که تشکر می‌کند، برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی می‌کند. اولین کسی باش که با موقعیت‌های جدید و متفاوت وفق می‌یابد. وقتی تغییرات را می‌پذیری کارهایت را با علاقه بیشتری انجام می‌دهی. دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین. بلکه اولین کسی باش که به جلو حرکت می کند و تنها کسی باش که سبب این حرکت میشود... 

  • limitless

لیوان خود را زمین بگذارید ....

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ق.ظ

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: "به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند: "۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم"

استاد گفت: "من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین‌طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟"

شاگردان گفتند: "هیچ اتفاقی نمی‌افتد."

استاد پرسید: "خوب، اگر یک ساعت همین‌طور نگه دارم، چه اتفاقی می‌افتد؟"

یکی از شاگردان گفت: "دست‌تان کم کم درد می‌گیرد."

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: "دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید..."

و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: "خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟"

شاگردان جواب دادند: "نه" پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می‌شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آن‌ها گفت: "لیوان را زمین بگذارید..."

استاد گفت: "دقیقا... مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن‌ها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی‌تری به آن‌ها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن‌ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می‌آید، برآیید!"

  • limitless

نیمکت تمام شده ها ..

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛ از او پرسید: "تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟"

سرباز دستپاچه جواب داد: "قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!"

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: "این سرباز چرا این جاست؟"

افسر گفت: "قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!"

مادر لویی او را صدازد و گفت: "من علت را می‌دانم، زمانی که تو ۳ سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!" و از آن روز ۴۱ سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند! فلسفه‌ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟ آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟

  • limitless

قیمت یک روز زندگی چنده؟!

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۲ ق.ظ

 راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی  چنده؟ تموم روز رو کار می‌کنیم و  آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم! شما رو به خدا تا حالا از  خودتون پرسیدید: قیمت یه روز بارونی چنده؟ یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو  چند می‌خری؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه  وحشی توی یه صبح بهاری یه  اسکناس درشت بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی که کنار جاده دراومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن!

  • limitless

زندگی نوشیدن قهوه است...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ق.ظ

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از استادهای مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه‌خوری‌های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران‌قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

پس از آن‌که همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده‌اید که همگی قهوه‌خوری‌های گران‌قیمت و زیبا را برداشته‌اید و آن‌ها که ساده و ارزان‌قیمت بوده‌اند در سینی باقی مانده‌اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس‌های شما هم همین است. شما فقط بهترین‌ها را برای خود می‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه‌خوری‌های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن‌چه دیگران برمی‌داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه‌خوری‌های متعدد هستند. آن‌ها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی‌اند، اما کیفیت زندگی در آن‌ها فرق نخواهد داشت.

گاهی، آن‌قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوری‌هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی‌فهمیم. پس دوستان من، حواس‌تان به فنجان‌ها پرت نشود… به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.

http://www.labkhandezendegi.com/articles

  • limitless

تا او نگاهت می کند .. آرزوهایت نخواهد مرد...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ق.ظ

آسمان را به یاد داری؟ همان که هر گاه دلت می‌گیرد حال ابرهایش را می‌فهمی همان بیکرانی که هر گاه دلت برای پروردگارت تنگ می‌شود نگاهش می‌کنی همان سیاه تاریکی که هرگاه مهتابش را می‌بینی رویاهایت جان می‌گیرند همان آسمانی که ابرهایش برای تپیدن قلب تو قطره قطره آب می‌شوند همان جایی که بی‌نهایت دید چشم‌هایت را در افق‌هایش می‌بینی همان راه پیچ در پیچ و پر ستاره‌ای که هرگاه دستانت را به سوی الهه‌اش دراز می‌کنی آسمان با تمام ستاره‌هایش تسلیم دستان توست  

و این خداوندگار است که وسعتش در زمین و آسمان‌ها جا نمی‌گیرد اما قلب تو، تا همیشه، خداوند را در خود جای داده تا خدا در قلب توست آرزوهایت نخواهند مرد تا او نگاهت می‌کند تو نخواهی افتاد و اگر روزگاری تو را در شکست انداخت بدان این نیز آغازی است پر شورتر و تولدیست از جنس جاودانگی...

http://www.labkhandezendegi.com

  • limitless

فاصله مشکل تا راه حل آن....

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ق.ظ

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

  • limitless

نمی توانم هاتون رو بزارین کنار ...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۱ ق.ظ

دوستان عزیز یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم "دنا جامپ". (deanna jump)

  • limitless

موفقیت، آرزویی ناممکن یا واقعیتی دست یافتنی؟ خیلی از انسان‌ها به موفقیت به شکل یک فرایند دست نیافتنی و به افراد موفق به شکل عده‌ای موجودات خارق‌العاده نگاه می‌کنند. اگر دوستی به هدفی مشخص رسیده باشد، شاید این جمله را همه در موردش شنیده باشیم که "خدا شانس بدهد، بعضی‌ها از زمین و آسمان برایشان می‌بارد! خوش بحالش... کاش من جای او بودم..." شاید بارها با این جملات مواجه شده باشیم ولی واقعیت چیز دیگری است و آن را کمتر کسی می‌بیند، واقعیتی که پشت موفقیت هر انسانی نهفته است، داشتن امکانات و هوش و ثروت و حمایت نیست... واقعیت تنها و تنها صبر و پشتکار و امید و ایمان قلبی به هدف است... که اغلب نمود بیرونی ندارد! ما این‌ها را نمی‌بینیم... هر رشدی درد مخصوص بخودش را دارد. رشدی که درد نداشته باشد رشد نیست! موفقی که ناامید نشده باشد، خسته نشده باشد، طرد نشده باشد و حتی مورد دشمنی واقع نشده باشد، موفق نیست!


  • limitless